حال من وحال تو
هوالرئوف
روزها و ساعت ها و ثا نیه ها بی سرو صدا بدون لحظه ای درنگ از پس هم می آیند و می روند.و این چنین دفتر زندگی از ورق خوردن آنها رو به سوی پایان گام بر می دارد.
شاید ورق خوردن دفتر روزهای زندگی چنگی به دل نزنه
اما پایا نیست بر درد جانکاهی که با رفتن تو آغاز شد.
برایت دفتری از ناگفته ها می نویسم. از هزار و زیاد رنج و بغض
از حال خودم که تو از آن خبری داری و من از حال تو بی خبر.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٧/۱٠/٦
دل من امروز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دریا زد و رفت
پاشنه فردا رو رو کشید و رفت آستین همت رو بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شود و تنگ غروب سنگ توی شیشه فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود تو سرش هوای حوا بود و رفت
مرحوم ناصر عبدالهی
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢۱ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٧/٩/۱
تا به حال نوشته بودم؟
به گمانم نه به گمانم آری
بازهم مینویسم که :
مرا از تو گریزی نیست
می خواهمت هنوز؟
گاه چنان آشفته و گنگ میشوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه ها تکرار میکنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند
می خواهمت هنوز حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه هایم بشوید
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافیست
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که:
"" دلتنگت شده ام به همین سادگی""
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٧/٦/۱٠
جدایی
و همواره این گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه جدایی در نمی یابد
خلیل جبران
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٠ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٧/٥/۱٢
نمی توانم
باور کنید نمی توام او را و همه آنچه را او در پریشانی نگاه پریشانش برای من و بالاتر از من برای قلب دیوانه پرست من داشت را فراموش کنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٢ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٧/٤/۱٦
اکنون رهگذر به انتهای کوچه رسیده بود و خیره در چشمان کوچه آرام ایستاده بود. رهگذر اما دید کوچه بن بست است، در دل چرایش اما پاسخی نداشت.
صدایی او را خواند. بید مجنون جاده را نشان داد. بید مجنون و کوچه از جاده و زیبایی هایش برای او گفتند و گفتند و به خواب رفتند. رهگذر اما همچنان مبهوت ایستاده و ساکت بود و غرق تماشای کوچه. او فقط به عشق این کوچه پا در رکاب سفر گذاشته بود.
جاده دوباره او را خواند اما او رو برنگرداند، نشت پشت به جاده و خیره شد.
او به انتهای سفرش رسیده بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٠ ب.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٧/۳/۳۱
آری
وقتی در پیرامنِ تو چانه ها دمی از جنبش باز نمی ماند بی آنکه از تمامی یِ صداها یک صدا آشنای تو باشد وقتی که دردها از حسادتهای حقیر برنمی گذرد وپرسش هاهمه در محور روده هاست آری مرگ انتظاری خوف انگیز است انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد شاملو¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢۳ ب.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٧/۳/٢٢
نخست دیر زمانی در او نگریستم چندان که چون نظر از او بر گرفتم در پیرامون من همه چیز به هیات او در آمده بود انگاه دانستم که مرا از او گریز نیست
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٧/۱/۱۸
Goodbye my love
Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your head.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.
Goodbye my love.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I am a dreamer but when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you.
Goodbye my love.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bear my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my love.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
james_blunt
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۸ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱٢/٦
شاید
یادم میادکه روزهایی بود که از دست خودم شاکی بودم که چرا وقتی زندگی شروع به حرف زدن کرد من حرف هایش رونشنیدم وفقط حرکت چانه اش را دیدم.حالاکه گام توسراشیبیِِ منحنیِ زندگی گذاشتم می بینم که زندگی حرفی هم برای گفتن نداشته وزندگی همیشه یعنی حرکت. زندگی یعنی زندگی کردن و طی کردن و همین و بس. (( کار مانیست شناسایی رازگل گلسرخ کارماشاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم))
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٧ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱٢/۳
می خوام
حالا که روهمه خواهش ها وآرزوهام پاگذاشتم یه آرزو تازه سر به طاق دلم می کوبه فقـط چیزی رو میخواهم که داشتمش. اخه یکی امد اونو برد و جاش این همه بغض ریخت یکی تنهای ام رو برده ...¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٥ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱۱/٢٩
جزیره
من همون جزیره بودم خاکی وصمیمی وگرم واسه عشق بازی موجا قامت یه بستر گرم یه عزیز دردونه بودم توی چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تاکه یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جاگذاشتی زیررگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد واسه داشتن عشقش همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگارنفسم برید تو سینه ابرو باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی توسرنوشتم بی بهونه پاگذاشتی اما تا قایقی اومد ازمن ودلم گذشتی رفتی باقایقت عشقت پی روشنی فردا من ودل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا حالا روخاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دل تنهاوغریبم داره این گوشه می میره ولی حتی وقت مردن سراغت و می گیره می رسه روزی که دیگه غرق دریا میشه خونم اما توی دریای عشق باز یه گوشه ای می مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٦ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱۱/٢٠
بازنده
مي دوني سايه از كجا مياد؟
سايه يعني نبود نور. يعني عدم. و وقتي توي اين دنياي پر سايه بوي متعفن دو رويي چاپلوسي دروغگويي اين سياهي ها همه جا رو فرشِ بيهوده نيست اگر احساس كني:
تو يك بازنده اي
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٧ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٩/٩
پرم
از نگفتهها، از نسرودهها پُرَم; از انديشههاي ِ ناشناخته و اشعاري که بدانها نينديشيدهام.
عقدهي ِ اشک ِ من درد ِ پُري، درد ِ سرشاريست.
و باقيي ِ ناگفتهها سکوت نيست، نالهئيست
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٠ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۸/۱٢
انديشه هاي من
چون برگ هاي پاييزي هستند
كه بر آنها گام مي گذارم
و هر لحظه با آنها
خدا حافظي مي كنم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٧/٢۱
پاييز وزندگي
پاييز وزندگي
از صداي انگشت باران كه نرم به پنجره مي كوبيد بيدارشدم
اتاق سرد بود و پنجره خيس اشك
وتمام من محاط بود در آتش گرماي آرزويي غريب
ايستادم. خواهش را جواب كردم و در برويش كوفتم
و به فرياد هاي جگرخراش وهم گوش خراشِِ تمنا پاسخ هيس دادم
دوست دارم تمام برگ هاي زندگي را هم رنگ زرد بزنم
" پاييز پادشاه فصل ها "
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٢ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٧/٢
هرگز
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مراغصه این هرگز کشت
مصدق
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٤/٢۸
نياز
نياز
جوانك ايستاده بود و به شب كه اندامش از احوال جهان سياه بود مي نگريست.اكنون همه چيز به نظرش تنگ و كوچك جلوه مي كرد. سردش بود. گرسنه بود. تنها بود. قبلا همه وقت وپولش را صرف برآوردن اين مهملات كرده بود ولي زخم كاريش، درد كهنه اش بازم مثل هميشه و هميشه باهاش بود و امشب بيشتر تير مي كشيد. سالها فقط لاشه اش را از اين سوراخ به سوراخ ديگر كشانده بود و انتظار روزهاي بهتري را نداشت. آسمان ايستاده بود سرما زوزه مي كشيد و سياهي عربده ي پيروزي. همچنان رجاله ها در هم مي لوليدند. همه اشان صائيده شده بودند هر چه بشتر گذشته بود بيشتر چنگالشان را در شكم زندگي فرو كرده بودند و بر ترس و وسواس وحرص خود افزوده بودند. زير لب تكرار كرد اين اتفاق بايد بيافتد........ اكنون كه صبح شده بود رهگذران شاهد بودند كه جوانك نه سردش هست نه گرسنه ست و نه به همدم نياز دارد و زخمش هم خوب شده است او ديشب آخرين سكه اش را سيانور خريده بود .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٦ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٤/٢۳
امید وفا
امید وفا
من آن کبوتر بشکسته بال در دامم
که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند
مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است
که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند
به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران
زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند
من آن غریب درخت کویر سوخته ام
که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند
به غیر که وفا از پری رخان خواهم
به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند
فرشته ای که خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟
حمید مصدق
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٤/٢٠
خاطرات
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
فروغ
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۸ ب.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٤/۱۸
لوح گور
لوح گور
نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید
دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد
احمد شاملو
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۳ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٤/۱۳
مادر
در بهشت آرزو ره يافتن هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتي چون ماه در بر داشتن
شامگاه چو ماه رويا آفرين ناز بر افلاك واختر داشتن
حشمت و جاه سليمان يافتن شوكت وفر سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدت زيستن ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني باد كه ما را آرزو بود
لذت يك لحظه مادر داشتن
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٥ ب.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٤/۱٢
يكبار ديگر
يكبار ديگر
من رشته ها را پنبه كردم
در خود فرو رفتم به خود باز آمدم باز
ديدم در آنجايي كه بودم ايستاده ام
خوابم؟
بيدارم؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٦ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٤/٦
در کوچه ميبارد و در خانه گرما نيست! | |
| حقيقت از شهر ِ زندهگان گريخته است; من با تمام ِ حماسههايام به |
گورستان خواهم رفت
و تنها
چرا که
به راستْراهيي ِ کدامين همسفر اطمينان ميتوان داشت؟
همسفري چرا بايدم گزيد که هر دم
در تبوتاب ِ وسوسهئي به ترديد از خود بپرسم:
ــ هان! آيا به آلودن ِ مردهگان ِ پاک کمر نبسته است؟
و ديگر:
«ــ هوائي که ميبويم، از نفس ِ پُردروغ ِ همسفران ِ فريبکار ِ من
گندآلود است! |
و بهراستي
آن را که در اين راه قدم بر ميدارد به همسفري چه حاجت است؟
شاملو
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٠ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٤/٢
پشتِ ديوار
تلخيي ِ اين اعتراف
چه سوزاننده است
که مردي گشن و خشمآگين
در پس ِ ديوارهاي ِ سنگيي ِ حماسههاي ِ پُرطبلاش
دردناک و تبآلود از پاي درآمده است
و اکنون
پُتک ِ گراناش را به سوئي افکنده است
تا به دستان ِ خويش که از عشق و اميد و آينده تهيست فرمان دهد:
کوتاه کنيد اين عبث را، که ادامهي ِ آن ملالانگيز است
چون بحثي ابلهانه بر سر ِ هيچ و پوچ...
کوتاه کنيد اين سرگذشت ِ سمج را که در آن، هر شبي
در مقايسه چون لجنيست که در مردابي تهنشين شود
شاملو
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۱ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۳/۱٢
و اگر نشنوي به تو خواهم شنواند
حماسهي ِ سماجت ِ عاشقام را زير ِ پنجرهي ِ مشبک ِ تاريک ِ بلند که
در غريو ِ قلباش زمزمه ميکند:
«ــ شوکران ِ عشق ِ تو که در جام ِ قلب ِ خود نوشيدهام
خواهدم کُشت.
و آتش ِ اينهمه حرف در گلويام
که براي ِ برافروختن ِ ستارهگان ِ هزار عشق فزون است
در ناشنوائيي ِ گوش ِ تو
خفهام خواهد کرد!
شاملو
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٦ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۳/٧
به خود گفتم
به خود گفتم: «ــ هان!
من تنها و خاليام.
من بياباني بيکس و بيعابرم که پامال ِ
لحظههاي ِ گريزندهي ِ زمان است.
چرا که من ديرگاهيست جز اين هيبت ِ تنهائي که به دندان ِ سرد ِ
بيگانهگيها جويده شده است نبودهام ــ جز مني که از وحشت ِ
تنهائيي ِ خود فرياد کشيده است نبودهام...
اما
آه، به جهنم! ــ پيراهن ِ پشمين ِ صبر بر زخمهاي ِ خاطرهام ميپوشم و
ديگر هيچگاه به دريوزهگيي ِ عشقهاي ِ وازده بر دروازهي ِ
کوتاه ِ قلبهاي ِ گذشته حلقه نميزنم.
روي ِ تمي از: ژ.آ. کلانسيه
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٩ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٢/٢٤
امشب بوي ِ تلخ ِ سروها شعلهي ِ عشق و آرزوها را که تازهتازه در دل ِ
من زبانه ميکشيد خاموش ميکند...
امشب از عشق و مرگ در روح ِ من غوغاست...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٥ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٢/۱٧
خفقان
قبلا وقتي مي نوشتم احساس سبكي مي كردم سهم گريستنم را در واژه ها مي ريختم و كمي آرام مي شدم اما الان حتي نوشتن هم آرامم نمي كند بلكه بغض سنگين و كهنه ام ملتهب تر مي شود و روح نا آرامم نا آرامم تر. واژه ها را براي گفتن ناگفتني ها شرمسار مي يابم وقتي مي خواهم آنچه درونم ميگذرد را بيان كنم دچار چنان فقر و برهوتي مي شوم كه آنچه بطور دقيق بيانگر احساسم است در پس واژه ها ناگفته باقي مي ماند و آنچه باعث اندوه بيشتر مي شود رنجي است كه از وصف ناپذيري احساسم مي برم. نمي دانم نوشتن واقعا براي گفتن چيزي هست يا پنهان كردنش. مي خواهم بعد از اين تو اين مقال بيشتر از آثار شاملوي بزرگ بنويسم تا مهملات خودم و اگر ناپرهيزي كردم كلي به خودم مي خندم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٦ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٢/۱٥
نجاتم بده
نجاتام بده اي کليد ِ بزرگ ِ نقرهي ِ زندان ِ تاريک ِ من، مرا نجات
بده
مرا به پيش ِ خودت ببر، سردار ِ رويائيي ِ خوابهاي ِ سپيد ِ من،
مرا به پيش ِ خودت ببر
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٢ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/٢/۱۱
دو قلب
براي ِ زيستن دو قلب لازم است
قلبي که دوست بدارد، قلبي که دوستاش بدارند
قلبي که هديه کند، قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد، قلبي که جواب بگويد
قلبي براي ِ من، قلبي براي ِ انساني که من ميخواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم
. شاملو
انساني که مرا بگزيند
انساني که من او را بگزينم،
انساني که به دستهاي ِ من نگاه کند
انساني که به دستهاياش نگاه کنم،
انساني در کنار ِ من
تا به دستهاي ِ انسانها نگاه کنيم،
انساني در کنارم، آينهئي در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگريم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٩ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/٢٩
رفتن
در برابرتان كرنش مي كنم و به راه مي افتم
كليد در خانه ام را به شما وا مي نهم
وازهمه ي ادعا هايم بر اين خانه چشم مي پوشم
اكنون سپيده زده وچراغي كه
زاويه تاريك مرا روشن مي داشت فرو مرده است
مرا مي خوانند و من كوچ ر ا آماده مي شوم
(تاگور)
كوتاه كنيم اين عبث را كه ادامه آن ملال انگيز است
كاش مي توانستم قولم و بشكنم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۳ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/٢۳
جنون و تهوع
جنونم هر روز پررنگ تر مي گردد. سالها پيش همه چيز روال عادي داشت مثل همه آدم ها بودم زبانشان را مي فهميدم زبانم را مي فهميدند دغدغه و آرزوهايمان هم شكل بود اما يه همه چيز بهم ريخت. نفسم ديگر به سختي بالا مي آمد، فاصله ها دور تر يا نزديك از اوني بودند كه آدمها مي گفتن، بي وزني ي سنگين و تحمل ناپذيري احساس مي كردم، همان زمان بود كه جنون يا تهوعي كه سارتر مي گفت به سراغم آمد ساعتم را شكستم و در دفتر اراده نوشتم من نه من هرگز. نه بيماريم از نبود و نيافتن منطق نبود بلكه بر عكس از منطق كثيف و استفراغ آوري و مضحكي كه غالب شده بود زاده شد. در اين اوضاع وقتي به آدمها مي نگرم فقط يك سري عروسك كوكي ي خود كوك، ماشين هاي خودكار و هنرپيشه هاي ماهر با انواع ماسك ها مي بينم. همه اش دليل آوردن همه اش توجيه، طوري دروغ مي گوييم كه خودمان هم باورمان مي شود. هزار رنگي، دروغ، خيانت، قتل، دزدي، بمب، هرويين، و صداي گوش خراش لشگر پيروز پولادو آهن. ما انسانها چه بلايي داريم سر خودمان و زمين مي آوريم شايد نظريه فرقه كانارها مصداق يافته كه دچار نفرين الهي شده ايم و تنها راه چاره مرگ است.
من دچار خفقانم خفقان. فريادي مي خواهم. كفشهايم كو؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٠ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/٢۱
تنهايی
تنهايي به هر سوگام مي گذارم حضورش را ديكته مي كند، تنهايي آن هم ميان اين همه آدم، توي يه شهر پر از جمعيت، ميان جمع بي شمار آشنايان، دوستان. به هر سو مي نگرم رجاله ها و روزمره ها. به نظرم مي رسد هيچ كجاي ديگر نه در ژرفاي اقيانوس ها و نه در زير خاك تنهايي اين چنين مطلق وسنگين ممكن نمي تواند باشد. مسكني حاوي چند خاطره بر مي دارم و فقط اضافه شدن اضطراب نصيبم مي شود. كاش چيزي نيرومندتر ار حافظه براي يادآوري خاطره ها داشتم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٤ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/۱٩
با تو
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام
مدتها دستانم رابر آتش هستي گرفتم وگرمم نشد . آتش خاموشي نگرفته واينك من با دستان سرد مهيا ي آب دادن گلدان گوچم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/۱۸
بهار
بهار آمد، نبود اما حياتي
در ين ويران سراي محنت آور
بهار آمد، دريغا از نشاطي
كه شمع افروزد و بگشايدش در !
شاملو
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱۸ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/۱٧
من وتو
لبريز تنهائيم ولبريز يادتو،
آينه ها تصويرگرتو، تصويرمن گم
لحظه ها آكنده ازتو، لحظه هاخالي ازمن
من دوراز خويش، من در رويا،من كنارتو
من سكوت همه دردهايم، درونم سرود تو
من تهي از من، منتظر، منتظر لبخند تو
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٧ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/۱٥
مرگ
مرگ
چه فرقي مي كند كي؟
چه فرقي مي كند چگونه؟
زيستنم را بنگر ايستاده با مشت
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٦ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/۱۳
خوشبخت
((خوشبخت كسانيكه عقلشان پاره سنگ ميبرد، چون ملكوت آسمان مال آنهاست))
انجيل ماتئوس3-5
((آسمان كه معلوم نيست ولي روي زمينش حتما مال آنهاست))
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٧ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/۱٢
سرود تو
با غم سنگين و سرود غم آلود
مي نگرم دستهاي بسته خود را
چشم بدوزم بر زمين وآسمان وشب و دشت
بال دهم پرندگان خسته خود را:
اي زنظرگاه من گريخته، بازآي
غم ها اينجا ليك جاي تو خالي است
اي كه سرودت به گوشها رنگين ، سنگين
در همه شب هاي من سرود تو جاريست بيگي
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۳ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/۱۱
به تو
در دور دست ها هستم
دستانم پر از بيهودگي جستجوها ست و خالي
اما هنوز هم، با زهم، فقط يك تصوير در روياهايم تكرار ميشود : لبخند تو
به تو فكر كردن هنوز بهانه خوبي براي بودن است
هرگاه خسته از روزگار فقط تنهايي را همدم يافتي
بدان در دور دست ها يك نفر با دستان خالي به تو فكر مي كند.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٤ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/۸
بهار قطبي
بهار قطبي
قصرهاي يخي ام آب شده اند
آرزوهايم چون جويبار جاري گشته اند
از همه ي آنچه دوست مي داشتم
تنها آسماني آبي
و چند ستاره ي پريده رنگ به جا مانده است
باد به آرامي در ميان درختان مي وزد
آرامش تهي
درياي خاموش
كاج پير
بيدار ايستاده
به ابر سپيدي مي انديشد كه در روياهايش بوسيده بود
اديت
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٥ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/٥
قمار
خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش
ونماند هيچش الا هوس قمار ديگر
مولانا
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٦ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/٢
بهار
و دريانوردي که آخرين تختهپارهي ِ کشتي را از دست داده است
در قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبيخانهئيست
و دريا را قلبها به حلقه کشيدهاند.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٥ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٦/۱/۱
سوگند
کنار ِ بهار به هر برگ سوگند خوردم
و تو | |
| در گذرگاههاي ِ شبزده |
شاملو
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳۱ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٥/۱٢/٢٩
فرياد سكوت
وقتي تمام زندگيت را فرياد سكوت سر داده باشي درونت، روحت زخمي از نعره هايي مي شود كه هيچگاه راهي به بيرون نيافته اند.
(( كنار قبر انتظار چه بيهوده است)).
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٤ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٥/۱٢/٢٧
مبهوتم
شب از نيمه گذشته، سكوتي هولناك همه چيز را مكيده، مي خواهم دست به دعا بردارم از خدا طلب دو بال دارم براي پرواز و رفتن از زمين و وا نهادن هر انچه در اوست از پوچي اش از بيهوده بودنش، از دورنگي هايش، از سيا ه بودنش، از گنگي و تكرار مكرراتش آزرده ام، خسته ام، مبهوتم.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٦ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٥/۱٢/٢٦
جهان زشت
خدایا خودت این قدر زیبا جهانت را چرا زشت آفریدی؟¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٧ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٥/۱٢/٢٥
مبارزه
خسته شده ام، ديگر نمي خواهم كسي باشم كه هميشه براي جنگ ها انتخاب ميشه، نمي دانم براي چي مي جنگم ، گيجي و گمراهي تمام وجودم را فرگرفته، دلم مي خواهد دست از مبارزه بكشم و اين جوري همه چيز تموم ميشه، امشب مي خواهم تمام عادتها رو بشكنم .
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٠ ق.ظ توسط شا هين فرقان
۱۳۸٥/۱٢/٢٢
من زندهگيام را خواب ميبينم
من روياهايام را زندهگي ميکنم
من حقيقت را زندهگي ميکنم.
شاملو
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٩ ق.ظ توسط شا هين فرقان
